چند قدم تا دلتنگی

در سوگ پدر

سحر، با چشم های خیس خیسم

من از دلتنگی خود می نویسم

 

کنار پنجره رو به افق ها

نشستم تا بیایی پیشم آقا

 

تو اما بال خود را باز کردی

سفر تا عشق را آغاز کردی

 

 

مرگ پایان کبوتر نیست

تا شقایق هست زندگی باید

 

نمی دانم چه بنویسم و چه بگویم زبانم خاموش اما دلم فریادها دارد.

پدر صدای گریه ام از دوری توست و چقدر غم انگیز است ثانیه های زندگی و زندگی کردن بی حضور تو ...

 این روزها که می گذرد نگاهم فقط به قاب عکسی دل خوش است که تو در آنی و خاکی که وجودت را در بر گرفته اما نمی شود باور کرد که تو دیگر از سفر نمی آیی و ما نباید منتظر بمانیم نه نمی شود باور کرد چقدر داغ بزرگی است نبود تو و حرف های ناگفته ی من و تو ...

جای خالیت به اندازه تمام آسمانهاست پدر قرار نبود که این بار بر نگردی داغ بزرگی است نبود تو و من دلتنگم دلتنگ یاد و نام تو ...

و حال من مانده ام و درد، درد بی پدری و هر روز شکسته و شکسته تر می شوم و فاصله ها کمر شکن .

صدای تیک تاک ساعت یعنی دیگر منتظر ...

 

مرگ پایان کبوتر نیست

تا شقایق هست زندگی باید کرد

 

به قول یکی از دوستان این را همقطاران خودمان می گویند البته این گفته درست است اما چرا حالا ...

روز یکشنبه است مثل همیشه صبح زود اومدم اداره امروز توزیع یسمان داشتیم تقریبا تا ساعت ۱۱طول کشید و منم ساعت 4:30 امتحان انسان شناسی داشتم اهرم ساعت ۱۲:۳۰ بود که از اینجا حرکت کردم یه نیم ساعتی طول کشید تا ماشین گیرم افتاد راننده از اهرم رد می شد تا خود اهرم باهاش رفتم ساعت 3 بود که رسیدم توی راه مادرم بهم زنگ زد و گفت که بابات را بردند اتاق عمل و هنوز درش نیاوردند دلم به لرزه می افتد ساعت ۵ از جلسه بلند شدم و برگشتم هنوز توی اهرم بودم که موبایلم به صدا در آمد مسیج بود پسر عمه ام نوشته بود قسمتون می دهم به ابوالفضل واسه دایی ام نماز حاجت بخونید دلم اینبار بیشتر لرزید زنگ زدم به یکی از دوستام ازش خواستم واسه بابام نماز حاجت بخونه ساعت ۵:۴۰ خورموج بودم که زنگ زدم رو گوشی برادرم نمی گرفت می گفت در دسترس نیست زنگ زدم رو گوشی عموم حال بابام را پرسیدم گفت تا نیم ساعت دیگه اما انگار دلم یه چیزای دیگه می گفت دعا و نذر کردم ساعت ۸ بود که رسیدم همین که پیاده شدم دیدم قبرستون بازه و چند نفری هم اونجا نشستند دلم نمی خواست برگردم خونه آخه می ترسیدم فاصله ای نیست بین خونمون تا قبرستون داشتم می رفتم خونه توی راه همه یه جوری بهم نگاه می کردند همین که به نانوا رسیدم دیدم دم در حیاط خیلی شلوغ بود ماشین موتور نصف خیابون را گرفته بودند داخل که شدم همه جمع بودند اقوام، همسایه و غریب خونمون جا نداشت تو حیاط هم نشسته بودند.

پدرم چند ماهی می شد که مریض بود البته خودش می گفت که کمر و کلیه ام درد می کنه اما دکترا چیزای دیگه می گفتند البته جواب سربالایی بود چند هفته ای بوشهر، چند ماهی شیراز و چند روزی هم کنگان بستری بود اما فایده ای نداشت نمی توانستند تشخیص بدهند نمی دانم این شانس پدرم بود یا بی عرضگی دکترها ما شاهد اینیم که فلان قرص یا آمپول فلان بیماری کشف کردند و یا حتی جلوگیری از آن اما چرا بیماری پدرم قابل تشخیص نبود مگر چه جوری مریضی بود سرطان نبود که دارو و درمانی نداشته باشد

خلاصه بعد ۸ ماه قرص ها و آمپولهای جور واجور تقریبا چند هفته پیش توی بیمارستان نمازی شیراز بستری شد راستی یادم رفت یه دکتری که بابام رفته بود بهش گفته بود یه چیزی توی شکمت هست و اون چیز خدا می داند گفته بود ممکنه زمانی که عمل قلب انجام داده بودی یه چیزی مانده باشه و بابام وقتی می رود پیش دکترش دکترش تفره می رود و نمی پذیرفت که عملش کنه بخاطر همین توی بیمارستان نمازی بستری می شود توی همین ۲۱ روز که بستری بود درست روز ۱۹ گفتند بابام باید عمل بشه توی شکمش یه چیزی است و روز 21 بابام ساعت شش عمل می شود در حین وقتی شکمش را می شکافند متوجه سه تا غده می شوند حالا نمی دونم چه غده ای بوده ولی غده ها زده بوده به سرخرگ هاش و بعد از اینکه عمل تمام می شود دیگه به هوش نمی آید.

اما نمی دانم این چه سرنوشتی بود ما به درک، حیف بابام که رفت همیشه نگران بود می گفت می میرم شما بدبخت می شوید همیشه نگران برادرم علیرضا بود اون 12 سالشه وقتی بابام را دفن کردیم برگشت بهم گفت که امشب کی پیش بابامه، بابام می ترسه .

این حرفش انگار که دلم را آتش زده باشند بود اما چه کار می تونستم انجام بدهم برادرم علیرضا زیاد به من و بابام وابسته بود

حیف  و هزاران حیف ما مرگ های زیادی دیدیم همه هم جون بودند دایی، خاله، خواهر و پسر عمو که همه جون بودند و حالا پدر ، بابام با توجه به شرایط کاریش کمتر خونه بودند ما با این مشکلی نداریم اما مردن خیلی خیلی سخته، سخته که هیچ کسی نیست دیگه صداش بزنیم بابا به مادرم گفتم باورم نمی شه که بابام مرده باشه فکر می کنه مسافرت رفته اما پنجشنبه که می شود می رویم سر خاک گویای یه چیزه دیگه است.

 دلم واسه بابام می سوزه که راحتی نداشت تا بود خودش به هر دری می زد واسه آسایش ما نمی خواست ما تو زندگی کمبودی داشته باشیم ما تو زندگی کمبودی نداشتیم یه زمانی مردم به زندگی ما حسودیشون می شد اما ...

ممنون از همه ی دوستانی توی این مدت بهم سر زدند و احساس هم دردی کردند چه با کامنت های که می گذاشتند چه با پیامک های که فرستادند

 

 

دوشنبه 20 خرداد1387 ساعت: 12:52

توسط:حیدرمنصوری

 

خبر تلخ بود... سید مرتضی تلفنی بهم گفت ... دستم به تلفن نمی رفت که تسلیتی گفته باشم اما زنگ زدم وخاموش بودی...عزیز ...در این لحظه های سخت همدردی مرا پذیرا باش...چاره ای جز صبوری نیست که تو همیشه صبور بوده ای... برای روح پدرت غفران واسعه الهی آرزومندم ...

 

آقای منصوری یادش بخیر واسه تبلغات انتخابات آمدید خومون پدرم بهتون قول داده که به ... رای می دهد .

 

 

چهارشنبه 22 خرداد1387 ساعت: 17:35

توسط:حمید.شعرانی

 

سلام
مرگ قطعاَ پایان کبوتر نیست .. این را همقطاران خودتان می گویند..صبور باشید و ما را در غم خود شریک بدانید

 

 

چهارشنبه 22 خرداد1387 ساعت: 18:54

توسط:دلتا  حسین عاشوری

 

بازگشت همه بسوی اوست

 من آمدم بابا خندید .....

از صمیم قلب تسلیت مرا بپذیردل...تادل

 

جمعه 24 خرداد1387 ساعت: 12:35

توسط:سهیل پرنده

 

سلام سحرخانم..همینجا از نظر حیدر منصوری فهمیدم...نمیدونم چی بگم...سکوتم بهتره

 

 

جمعه 24 خرداد1387 ساعت: 19:55

توسط:نسیم

 

سحرجونم سلام همین الان از طریق وب دل تا دل متوجه این مصیبت بزرگ شدمهیچ حرفی برای گفتن ندارم جز دعا از درگاه خداوند برای آمرزش پدر عزیزت و صبری عظیم برای از دست دادن کسی که هیچ صبری توان تحمل دوریش را نداره

پدرم پشت دوبار امدن چلچه ها,

پشت دو برف پدرم پشت دو خوابیدن در مهتابی

 پدرم پشت زمان ها مرده است

پدرم وقتی مرد,آسمان آبی بود

مادرم بی خبر از خواب پرید

, خواهرم زیبا شد.

پدرم وقتی مرد پاسبان ها همه شاعر بودند

با آرزوی عمری سرشار از سربلندی برای شما

 

 

 

یکشنبه 2 تیر1387 ساعت: 2:16

توسط:MRAS

 

رمق نمونده واسه دل خدا تحملت بده

بذار صدای هق هقتگريه رو رسوا بكنه

غرور سنگ و ميشكنه هجر پدر هجر پدر.....

هر وقت اومدم نتونستم چيزي بنويسم

 متاسفم

انشاالله خدا صبرت بده...

mras

 

 

سه شنبه 4 تیر1387 ساعت: 20:11

توسط:علی ناظمیان فرد- مشهد

 

عمو زاده عزیز! ما را در مصیبت خود شریک بدانید.× آفتابی رفت و ماهی در پی اش/ دیده ای رفت و نگاهی در پی اش/دلبری رفت و دلی دنبال او/ داغ بر دل ماند و آهی در پی اش/ شاید این سخن مرحوم دکتر شریعتی وصف الحال باشد:" وقتی که دیگر نبود, من به بودنش نیازمند شدم.وقتی که دیگر رفت,من به انتظار آمدنش نشستم.وقتی که او تمام کرد,من شروع کردم.وقتی که او تمام شد,من آغاز شدم. و چه سخت است تنها متولد شدن,مثل تنها زندگی کردن ,مثل تنها مردن ....."

 

استاد گرانقدر ممنون از لطفتون یادش بخیر وقتی دانشگاه قبول شدم پدرم واسه انتخاب رشته ام به شما زنگ زد . من برخلاف میل پدرم عمل کردم اون می خواست من حقوق بخونم اما من رشته حقوق دوست نداشتم. ولی بعدها فهمیدم اشتباه بزرگی انجام دادم.

 


                                                

 

                                                

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 9:37  توسط رضا عبداله زاده  |